حكيم ابوالقاسم فردوسى

729

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

نگهدار ايران و توران منم * بهر جاى پشت دليران منم ازين خواهش من مشو بد گمان * مدان خويشتن برتر از آسمان من از بهر اين فرّ و اورند تو * بجويم همى راى و پيوند تو نخواهم كه چون تو يكى شهريار * تبه دارد از چنگ من روزگار كه من سام يل را بخوانم دلير * كزو بيشه بگذاشتى نرّه شير بگيتى منم زو كنون يادگار * دگر شاهزاده يل اسفنديار بسى پهلوان جهان بوده‌ام * سخنها ز هر گونه بشنوده‌ام سپاسم ز يزدان كه بگذشت سال * بديدم يكى شاه فرّخ همال كه كين خواهد از مرد ناپاك دين * جهانى بروبر كنند آفرين توى نامور پر هنر شهريار * بجنگ اندرون افسر كارزار بخنديد از رستم اسفنديار * به دو گفت كاى پور سام سوار شدى تنگ دل چون نيامد خرام * نجستم همى زين سخن كام و نام چنين گرم بد روز و راه دراز * نكردم ترا رنجه تندى مساز همى گفتم از بامداد پگاه * بپوزش بسازم سوى داد راه بديدار دستان شوم شادمان * به تو شاد دارم روان يك زمان كنون تو بدين رنج برداشتى * بدشت آمدى خانه بگذاشتى بآرام بنشين و بردار جام * ز تندى و تيزى مبر هيچ نام بدست چپ خويش بر جاى كرد * ز رستم همى مجلس آراى كرد جهان ديده گفت اين نه جاى منست * بجايى نشينم كه راى منست ببهمن بفرمود كز دست راست * نشستى بياراى ازان كم سزاست چنين گفت با شاهزاده بخشم * كه آيين من بين و بگشاى چشم هنر بين و اين نامور گوهرم * كه از تخمهء سام كنداورم هنر بايد از مرد و فرّ و نژاد * كفى راد دارد دلى پر ز داد سزاوار من گر ترا نيست جاى * مرا هست پيروزى و هوش و راى ازان پس بفرمود فرزند شاه * كه كرسىء زرّين نهد پيش گاه بدان تا گو نامور پهلوان * نشيند بر شهريار جوان بيامد بران كرسىء زر نشست * پر از خشم بويا ترنجى بدست [ نكوهش كردن اسفنديار نژاد رستم ] چنين گفت با رستم اسفنديار * كه اى نيك دل مهتر نامدار من ايدون شنيدستم از بخردان * بزرگان و بيدار دل موبدان ازان بر گذشته نياكان تو * سر افراز و دين دار و پاكان تو كه دستان بد گوهر ديو زاد * بگيتى فزونى ندارد نژاد فراوان ز سامش نهان داشتند * همى رستخيز جهان داشتند تنش تيره بد موى و رويش سپيد * چو ديدش دل سام شد نااميد بفرمود تا پيش دريا برند * مگر مرغ و ماهى ورا بشكرند بيامد بگسترد سيمرغ پر * نديد اندرو هيچ آيين و فر ببردش بجايى كه بودش كنام * ز دستان مر او را خورش بود كام